Wednesday, October 01, 2003
Friday, September 26, 2003
ما امشب كلي حال كرديم مامانم اومدش . شبم كنار شمينه نشستيم اون از كتاب هايي كه اونجا خونده بود برام حرف زد منم از شعر هايي كه خوندم و تصميمات جديدم گفتم . چايي هم خوردم كه كلي مزه داد
Man is a victim of dope
In the incurable form of hope.
"Ogden Nash"
"Hope" is the thing with feathers-
That perches in the soul-
And sings the tunes without the words-
And never stops- at all- .
"Emily Dickinson"
Man is a victim of dope
In the incurable form of hope.
"Ogden Nash"
"Hope" is the thing with feathers-
That perches in the soul-
And sings the tunes without the words-
And never stops- at all- .
"Emily Dickinson"
Thursday, September 25, 2003
دو سال بود كه رقابت كورم كرده بود . حس كمبود در اون مساله خفم كرده بود. اين رقابت من را از من دزديده بود وارد بازي هاي پوچي شده بودم . حس خلاقيتم خفه شده بود . همه وجودم فكر شده بود اما نه فكري كه پرواز كنه بلكه انديشه اي كه هايدگر اون را فكر حسابگر مي نامه . حالا حس مي كنم وقتم را و از اون مهمتر اعصابم را هدر دادم . بودنم حيف شده . مي خوام به جاي يك زندگي پر سود يك زندگي زيبا درست كنم :-﴾
در پيش كومه ام
در صحنه ي تمشك
بيخود ببسته است مهتاب بي طراوت , لانه .
يك مرغ دل نهاده ي دريا دوست
با نغمه هايش دريايي
بيخود سكوت خانه سرايم را
كرده است چون خيالش ويرانه .
من هر چي بگم چقدر از شعر هاي نيما حال مي كنم باز كمه
﴿﴿ چون تو را مي شناسم سانچو به آنچه مي گويي اعتنايي نمي كنم ﴾﴾ از دون كيشوت بله خلاصه آدم حق داره گاهي به حرف ديگران توجه نكنه !
امشب من در كمال پر رويي با يكي از بچه ها رفتم جايي مهموني كه اصلا نمي شناختمشون !
در پيش كومه ام
در صحنه ي تمشك
بيخود ببسته است مهتاب بي طراوت , لانه .
يك مرغ دل نهاده ي دريا دوست
با نغمه هايش دريايي
بيخود سكوت خانه سرايم را
كرده است چون خيالش ويرانه .
من هر چي بگم چقدر از شعر هاي نيما حال مي كنم باز كمه
﴿﴿ چون تو را مي شناسم سانچو به آنچه مي گويي اعتنايي نمي كنم ﴾﴾ از دون كيشوت بله خلاصه آدم حق داره گاهي به حرف ديگران توجه نكنه !
امشب من در كمال پر رويي با يكي از بچه ها رفتم جايي مهموني كه اصلا نمي شناختمشون !
Sunday, September 21, 2003
در حالت نشئه هستم . افوریا کامل . خلاق شدم . الان تراوش می کنه . دیگه بیشتر نمی گم از اون وقت های است که حس می کنم حرف زدن حسم را خراب میکنه خیلی دلم می خواد مثل سهراب این را به یک خواب تشبیه کنم بعدشم مثل اون یک صفت واسه اون خوابه پیدا کنم
Friday, September 19, 2003
If neurotic is wanting two mutually exclusive things at one and the same time, then I'm neurotic as hell. I'll be flying back and forth between one mutually exclusive thing and another for the rest of my days.
Sylvia Plath
Sylvia Plath
Thursday, September 18, 2003
تهي بالا مي ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود
دشمني كو تا مرا از من بركند ؟
نفرين به زيست . تپش كور
دچار بودن گشتم وشبيخوني بود . نفرين
هستي مرا بر چين اي ندانم چه خدايي موهوم
نفرين به زيست .دلهره شيرين
نگاه زني چون خوابي گوارا به چشمانم مي نشيند
ترس بي سلاح مرا از پا مي افكند
من - نيزه داركهن - آتش مي شوم
او - دشمن زيبا - شبنم نوازش مي افشاند
دستم را مي گيرد
و ما -دو مردم روزگار كهن - مي گذريم ...
دشمني كو تا مرا از من بركند ؟
نفرين به زيست . تپش كور
دچار بودن گشتم وشبيخوني بود . نفرين
هستي مرا بر چين اي ندانم چه خدايي موهوم
نفرين به زيست .دلهره شيرين
نگاه زني چون خوابي گوارا به چشمانم مي نشيند
ترس بي سلاح مرا از پا مي افكند
من - نيزه داركهن - آتش مي شوم
او - دشمن زيبا - شبنم نوازش مي افشاند
دستم را مي گيرد
و ما -دو مردم روزگار كهن - مي گذريم ...
آقا . ما امشب مقادير زيادی خوشحاليم هر چند كه تنهايی بد جوری به مخم فشار آورده . رفته بودم كتابخونه اونجا يك گربه ای است كه رابطش با ما خوبه ﴿ دايی بابای ما يك كارگری داشت كه به من می گفت گربه صفت !﴾. هفته پيش ديدم كه دستش شكسته امشب ديدم يكی دستش را باند پيچی كرده بابا خدا خيرش بده من دلشو نداشتم آ خه گربه بايد كلی درد كشيده باشه موقع باند پيچی .
دوباره داره پاييز مياد من كلی از هوای پاييز حال می كنم غمگين هست اما هواش بار داره مثل تابستون وقيح نيست . همه جا زرد آدمحس نوستالژيك پيدا می كنه . بعضی وفتام هوا يكم سرد همچين كه سوز داره اما خيلی هم سرد نيست .من ميميرم واسه همچين هوايی .
دوباره دارم فيلم آبی را نگاه می كنم . مال كيشلوفسكی . می خوام يك جورايی دوباره شروع كنم . اما ممكن خنده دار برسه فكر می كنم يك رابطه گرم هم واسه اين كار نياز دارم .يا شايد دوباره نگاه كردن به يك رابطه قديمی . يك دفه قبلا يكی اين كار را واسم كرده . بد جوری بهش نياز دارم . بد بختی اينه كه اون الان اصلا در دسترس نيست . خدا حفظش كنه
بابا من امشب كلی رومانتيك شدم ها !
دوباره داره پاييز مياد من كلی از هوای پاييز حال می كنم غمگين هست اما هواش بار داره مثل تابستون وقيح نيست . همه جا زرد آدمحس نوستالژيك پيدا می كنه . بعضی وفتام هوا يكم سرد همچين كه سوز داره اما خيلی هم سرد نيست .من ميميرم واسه همچين هوايی .
دوباره دارم فيلم آبی را نگاه می كنم . مال كيشلوفسكی . می خوام يك جورايی دوباره شروع كنم . اما ممكن خنده دار برسه فكر می كنم يك رابطه گرم هم واسه اين كار نياز دارم .يا شايد دوباره نگاه كردن به يك رابطه قديمی . يك دفه قبلا يكی اين كار را واسم كرده . بد جوری بهش نياز دارم . بد بختی اينه كه اون الان اصلا در دسترس نيست . خدا حفظش كنه
بابا من امشب كلی رومانتيك شدم ها !
Monday, September 08, 2003
اين داستان و اقعی است . سو پر وايزر به خدماتی بيمارستان گفت بيا اين آشغال های ساختمون را جمع كن
فوری گفت مگه من انترنم ! ﴿انترن دانشجوی پزشكی سال آخر است ﴾ خلاصه اين الان وضعيت فعلی بنده است البته قراره بهتر شه چون به زودی می رم سربازی برای بقا می جگنم نه برای كسب احترام !
فرض كنين تو بازی قايم موشك يك جوری قايم شين اساسی كه مطمئن باشين اصلا پيداتون نمی كنن .خوب ديگه در اين مر حله بازی ضايع می شه . به زبان روان شناسی در اين بازی شما فرار می كنين﴿والد ﴾ اما ته دلتون هم می خواين طرف يهو پيداتون كنه و هردو جيغ بزنين ﴿كودك﴾. بله خلاصه بزرگم كه می شين دلتون می خواد خيلی كارها بكنين ﴿والد ﴾ اما يك حس ديگه هم تو وجودتون وول می زنه و نمی زاره تا آخر اون كار برين يك جايی رو كا رتون اثر ميزاره ﴿كودك﴾ . اگر می خواين بيشتر بدونين كتاب بازی ها نوشته اريك برن را بخونين ...
داشتم به اين فكر می كردم كه شفاف بودن هم حدی داره .در بعد اجتماعی در ارتباط با ديگران آدم اول بايد تو خودش را پاك سازی كنه و تو خودش روان شه با خودش كنار بياد كه بتونه روان حرف بزنه . يعنی چی ؟يعنی اينكه ميشه از سطح پيچيدگی كاذب اجتماعی به يك سطح روان تر بودن رسيد اما نكته اينه كه از اين نمی شه روان تر شد . چون تو خودت كه عميق تر شی می رسی به حد غريزه ها و سائق ها . اينجا ديگه جنگ و بلبشو كامل است ! رقابت و نبرد بين سائق ها خودت گيج می شی هويتت چهل تيكه می شه ! پس چيز شفافی نمی بينی كه دربارش شفاف حرف بزنی !
فوری گفت مگه من انترنم ! ﴿انترن دانشجوی پزشكی سال آخر است ﴾ خلاصه اين الان وضعيت فعلی بنده است البته قراره بهتر شه چون به زودی می رم سربازی برای بقا می جگنم نه برای كسب احترام !
فرض كنين تو بازی قايم موشك يك جوری قايم شين اساسی كه مطمئن باشين اصلا پيداتون نمی كنن .خوب ديگه در اين مر حله بازی ضايع می شه . به زبان روان شناسی در اين بازی شما فرار می كنين﴿والد ﴾ اما ته دلتون هم می خواين طرف يهو پيداتون كنه و هردو جيغ بزنين ﴿كودك﴾. بله خلاصه بزرگم كه می شين دلتون می خواد خيلی كارها بكنين ﴿والد ﴾ اما يك حس ديگه هم تو وجودتون وول می زنه و نمی زاره تا آخر اون كار برين يك جايی رو كا رتون اثر ميزاره ﴿كودك﴾ . اگر می خواين بيشتر بدونين كتاب بازی ها نوشته اريك برن را بخونين ...
داشتم به اين فكر می كردم كه شفاف بودن هم حدی داره .در بعد اجتماعی در ارتباط با ديگران آدم اول بايد تو خودش را پاك سازی كنه و تو خودش روان شه با خودش كنار بياد كه بتونه روان حرف بزنه . يعنی چی ؟يعنی اينكه ميشه از سطح پيچيدگی كاذب اجتماعی به يك سطح روان تر بودن رسيد اما نكته اينه كه از اين نمی شه روان تر شد . چون تو خودت كه عميق تر شی می رسی به حد غريزه ها و سائق ها . اينجا ديگه جنگ و بلبشو كامل است ! رقابت و نبرد بين سائق ها خودت گيج می شی هويتت چهل تيكه می شه ! پس چيز شفافی نمی بينی كه دربارش شفاف حرف بزنی !
width="300" height="300">